سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

پانزده ماهگیت مبارک

دختر قشنگم، ترانه بهاری مامان: آخرین روز از ماه پانزدهم زندگیت در حالی سپری شد که ما یک عااااااااااااااااااااالمه مهمون داشتیم وتو خونه مامانی بودی!یه عالمه مهمون از عمه وعمو گرفته تا خاله بابا همه برای ناهار خونمون دعوت بودن وبرای اینکه شما کمتر اذیت بشی بابا مرتضی شما رو صبح با آژانس برد خونه مامانی !شما رو برد وبا اینکه میدونستم شب برمیگردی ، بخاطر رفتنت پشت پنجره برات اشک ریختم! آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ که چقدر دوستت دارم وچقدر خدارو شکر میکنم بخاطر بودنت! نازنینم ، پانزده ماهگیت مبارک!
12 فروردين 1393

ماهه ماه چهارده!

ماه همیشه زیباست ...اما میگن ماه شب چهارده یه چیز دیگه ست! میگن زیباییش خیلی هارو افسون وجادو میکنه! حالا ماه آسمون زندگیه من چهارده ماهه شده...! ماهک قشنگم... چهارده ماهگی گوارای هستیت! این قصه ی کوچولو وقشنگ که اتفاقی تو نت بهش برخوردم باشه بهانه ای برای چهارده ماهه شدنت... پس تقدیم به تو: شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند.فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته داد.شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه كرد و دهانش مزه عشق گرفت. خدا گفت: دیگر تمام شد دیگر زندگی برای هر دو تان دشوار می شود! زیرا شاعری كه بوی آسمان را بشنود، زمین برایش كوچك است و فرشته ای كه مزه عشق ر...
12 اسفند 1392

ماهه سیزده ماهه من!

دختر ملوسم : یک ماهه که یکساله شدی وبه عبارتی سیزده ماهه شدی! ملوسک، سیزده ماهگیت مبارک! پی نوشت: بازم مثل همیشه دست پر!بقول قدیمی ها از هرانگشت این دخمل سیزده ماهه ما یه هنر میریزه! هنوز راه نمیری، ولی روی پاهات میتونی بدون کمک بایستی وحتی بدون تکیه گاه از جات بلند شی وروی پاهات بایستی!دیگه غذارو کاملا سفت ولی بصورت شفته میخوری !تازه بلدی تخمه آفتابگردون رو هم مثل بزرگتر ها توی دستت بگیری ومغزش کنی!بلدی دیگران رو ناز کنی وحتی غذا دهنشون بگذاری!خیلی وقتا دهن مریم عروسکت هم غذا خصوصا گندمک میگذاری!   یه وقتا خودت رو هم ناز میکنی!خدارو شکر خجالتی نیستی وزیاد اهل غریبی کردن نیستی!هنوز هم عاشق دالی بازی هستی! گل یا پوچ...
12 بهمن 1392

یازده ماهگیت مبارک!

  چشمهام رو روی هم میگذارم و باز میکنم... این بار چشمهام رو محکمتر روی هم میگذارم وفشار میدم ودوباره باز میکنم... نه خواب نیستم ! ولی باز هم بعد از گذشت یازده ماه نمیتونم باور کنم این همه خوشبختی رو! این همه خوشبختی رو که من 11 ماهه تمامه که مادر شدم... چکاوک خوش اواز من، از اینکه با اون دستهای کوچولوت دنیا دنیا خوشبختی رو بهم هدیه کردی وقدم به زندگیم گذاشتی، ازت تا ابد ممنونم! یازده ماهگیت مبارک! ١٢آذر٩٢ ساعت١٧و١٠ ...
12 آذر 1392

ده ماهگی مبارکککککککک!

امروز دوازدهم آبان ماه نود و دو ،اینجا وبلاگ سوفیا، ساعت هفده وده دقیقه به وقته ده ماهگی!   بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم................. شکوفه بهار نارنج من....ده ماهگیت مبارک! بالاخره تعداد ماه های عمرت دو رقمی شد! تو فصل بهار توی دلم شکوفه کردی ودرست مثل نارنج های باغچمون کم کم داری میرسی !یادمه وقتی تو دلم بودی همش به نارنج های سبز وکوچولوی درختمون نگاه میکردم ومیگفتم هروقت اینا برسن... دخملی منم میاد تو بغلم..............وخدا رو شکر که بالخره اومدی وبوی بهشت رو باخودت آوردی به خونمون! عطرین من، حالا که ده ماهگی رو پشت سر گذاشتی وداری وارد یازده ماهگی میشی....بازم شکوفا تر وبالنده تر شدی...
12 آبان 1392

نشستن بر مسند نه ماهگی

عزیزکم این روزها رو درحالی داری پشت سر میگذاری  که با صلابت وقدرت تمام وبدون کمک بر مسند نه ماهگی نشستی وداری دست پر وارد ده ماهگی میشی! خدارو شکر دیگه بدون کمک مدت زیادی میشینی...دوتا دندون بالاییت کاملا جاشون سفید شده اما هنوز بیرون نیومدن...دیگه کم کم داری غذای سفت رو تجربه میکنی وکاملا واضح ماما وبابا میگی... نازنینم، نه ماهگیت مبارک! ١٢مهر٩٢ ساعت١١و٥١دقیقه
12 مهر 1392

هشتمین ماه درکنار هم بودنمون مبارک!

حریر اندام نازنینم... درین هشت ماهی که گذشت، روزها وشب های بی شماری مداااااااام به یاد ساله گذشته ی خودم وخودت بودم وهنوز هم هستم...هرچی به تلخیه روزهای سال گذشته فکر میکنم ، شیرینی این روزها رو بیشتر وبهتر احساس میکنم! عزیزکم، هشت ماهگی گوارای جانت! ١٢شهریور92 5دقیقه بامداد ...
12 شهريور 1392