سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

خلق یک اثر ماندگار

دخترم...   یه روزایی بود که همیشه با خودم فکر میکردم ودلم میخواست که یه اثری از خودم توی این دنیا باقی بذارم...یه اثری که موندگار باشه وبتونه افکار واحساسات منو به خیلی ها نشون بده...اثری که برای خیلی ها مفید باشه وبا دیدن اون همه به یاد من بیفتن وعلاوه بر اینکه شاید از نبوغ یا سلیقه ویا استعدادم تعریف میکنن ، به قول معروف یه خدا بیامرزی هم برام میگن...خلاصه این قضیه خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود وخصوصا بعد از ازدواج بیشتر بهش فکر میکردم چون که فکر میکردم با ازدواج ومشغله های ناشی از اون ، فرصت هام کم و کمتر میشه ومن باید تا ابد در حسرت این مسئله بمونم...همچنان در شرایط عذاب وجدان روز افزون بودم که کم کم درسم تموم شد وشرایط کاری مناسب...
6 اسفند 1391

میوه بهشتی من

ملوسکم   خیلی وقتا درآغوش میگیرمت، بوت میکنم ،فشارت میدم ومیبوسمت! درست انگار که یه میوه ی خوشبوی بهشتی رو دارم....جدا که بوی بهشت...بوی خدارو میدی!اون وقته که اشک توی چشمام جمع میشه ویاد روزها وسالهای گذشته میفتم که چقدرررررررررررر در انتظار این روزها ولحظه ها بودم....چقدر برای داشتنت سختی کشیدم وانتظار! وخدارو شکر میکنم که تلاشهام بی جواب نموند وتو اومدی...به یاری ولطف خدا اومدی! وبعد به یاد روزهایی سختی که پشت سر گذاشتم وبه شکرانه این روزهای قشنگ برای همه خانومای روی زمین دعا میکنم که حسرت این لحظه های قشنگ هیچ وقت به دلشون نمونه وخداوند به بهترین وجه ممکن کمکشون کنه! ٦اسفند91 ساعت20 و48دقیقه ...
6 اسفند 1391

چهل روزگی سوفیا

دخترچهل روزه من...سوفیا   سهروردی بیان می کند که : خداوند انسان را در چهل روز آفرید و هر روز صفتی به او اعطا کرد که هریک حجابی ومایه تعلق وی به دنیا بود تا اینکه در روز چهلم حجاب ها کامل و متراکم شد . در چله نشینی سالک یک به یک حجاب ها را می درد تا در روز چهلم انوار حق در وی تجلی می یابد .   امروز دقیقا بیست ونه سال از روزی که  خداوند من رو به مادرم هدیه کرد ومن نام زیبا واسرارآمیز "مادر" رو به مادرم هدیه کردم میگذره....وچهل روز، از روزی که خداوند تورو به من هدیه کردو تو این نام زیبا رو برمن هدیه کردی...با یک دنیا عشق واحساس ماورایی... بیست ونه سال پیش تو یه همچین روزی من پا به این دنیا گذاشتم وچهل روز پی...
22 بهمن 1391

مادراینترنتی

دخترم   فردا سی وهفتمین روز از ورودت به دنیاست...سی ویک روزه که من وتو ، توی این دنیا درکنار همیم واز این سی وهفت روز تنها سه شب رو مادر م در کنارم بود....تا به اصطلاح یه جورایی اصول اولیه مادر بودن رو بهم یاد بده...بعد ازاون دیگه نتونست. یادمه  قدیم ها وهنوز هم خیلی وقتها  اکثر مادرها تا چهل روز رو درکنار دختر ونوه شون می مونن....شاید تو عصر حاضر اطلاعات مادربزرگا زیاد مورد قبول نباشه، اما هرچی هست تجربه نقش دیگری رو داره که تو هرچی هم کتاب بخونی واطلاعات داشته باشی ، باز هم ارزش تجربه خیلی بالاتره!توی این مدت جای خالی تجربه ها ودانش مادربزرگ رو اینترنت برام پرکرد ...وجای خالی حضوره یک همراه ...یک زن ویک مادر برای من رو...
18 بهمن 1391

پاپوش های عروسکی

    شیرینک من: یادته عصر یکی از روز های آخره آبان ماه بود که حوصله ام به شدت سر رفته بود ودر حالی که تو توی دلم بودی، کلی تلاش کردم واز طریق اینترنت یه پاپوش خوشگل بافتنی رو یاد گرفتم وبرات بافتم...؟!تازه یه مطلب هم درموردش تو همین وبلاگ نوشتم... یه پاپوشه خوشگل فیروزه ای که با پارچه مخملی قرمز دوتا گل بریدمودوتا دونه مهره فیروزه ای تسبیح هم بهشون چسبوندم تا خوشگل تر بشن...ابه خاطر نازک بودنه نخ وبی تجربگی من پاپوش ها اونقدر کوچولو درومد که نه من ونه بابا مرتضی فکر نمیکردیم هیچ وقت اندازه تو بشه!حالا تازه بعد از حدود یک ماه واندی دیشب اون پاپوش ها اندازه پای تو شدن...یعنی سیوچهار روزگیت! بابا مرتضی کلییییییییییی از دیدنه ا...
17 بهمن 1391

سوفیا

دخترم...سوفیای من   امروز دلم میخواد یه موضوعی رو بهت بگم....در مورد اسمت! اینکه کی وکجا وچطور به ذهنم رسید وکی مصمم شدم که حتما این اسم رو برات انتخاب کنم! راستش دو ساله پیش بود که بطور اتفاقی به دیدنه یکی از دوستان قدیمی وخوب دوران دانشگاهم رفتم که البته  سالها از من بزرگتر هستن ودکترای معماری هم دارن...از اساتید وبچه های خوب دانشگاه خواجه نصیر و دانشگاه تهران...در خلال صحبت هام با ایشون از زندگی وروزهای بی خبریمون از همدیگه متوجه شدم که ازدواج کرده وخدا بهش یه دختر ناز داده که اسمش رو گذاشتن"سوفیا"....! جالبه دوستم هم میگفت نمیدونم چرا ازین اسم یهو خوشم اومد وگذاشتم روی دخترم....منم دقیقا از همون لحظه بود که احساس کردم ازی...
14 بهمن 1391

یک ماهگی

دختر شیرینم امروز دقیقا یک ماه از زمینی شدن وبه دنیا اومدنت میگذره!!!توی این یک ماه که  به  اندازه شاید یک ساااااااال توش برای من اتفاقای بزرگ وکوچیک افتاد نه تنها تو بزرگ تر شدی...بلکه من وبابا هم بزرگتر وباتجربه تر شدیم...من کم کم دارم ازون مامانه ترسوی یک ماهه پیش که با هرشکوفه زدنه تو گریه میکرد وبا هر دل پیچه تو وحشت میکرد فاصله میگیرم وبابا مرتضی هم درکنار من داره صبورتر ونترس تر میشه...توهم داری بزرگتر میشی ومن این رو ازونجایی میفهمم که دیگه کلاه  آبی وسبزی که ابتدای تولدت سرت میکردم ومرتب میومدن روی چشمات دیگه نه تنها روی  چشماتو نمیگیرن ، بلکه به سختی هم روی سرت قرار میگیرن!!!! عزیزم ....ازینکه در ...
12 بهمن 1391

آفرینش شگفت خدا

دخترنازدونه ی من   امروز صبح من وبابایی شمارو برای معاینه چشم "آر او پی" به بیمارستان فارابی بردیم...راستش من میدونستم که این معاینه دردناکه واز بابایی خواستم که من موقع معاینه داخل اتاق نیام وبابا شمارو ببره داخل...ساعت 8 صبح راهی بیمارستان شدیم وشما ساعت ده ونیم بعد از چند بار ریختن قطره های مخصوص به داخل چشمات، برای معاینه به همراه بابا رفتی داخل...از ساعت 9 هم ازم خواستن که دیگه به شما شیر ندم! عزیزم تو رفتی برای معاینه وچند دقیقه بعد صدای گریه هات بلند شد...نمیدونی چه عذابی میکشیدم!اشک توی چشمام جمع شده بود وبه زور خودم رو کنترل میکردم...توی اون لحظات فقط دعا ونذر ونیاز بود که به درگاه خدا میکردم برای اینکه نتیجه معاینات خو...
9 بهمن 1391

بغض تو...

دخترملوسم   امروز عصر تو توی بغلم بودی ومیخواستم با شیشه شیر بهت شیربدم که موقع باز کردنه دربه شیشه ناخواسته دستم خورد به پیشونیه کوچولوت و فریاد تو به هوا بلند شد...باور کن ناخواسته بود، اما تو با وجودی که دختر بسیاااار صبوری هستی وخیلی کم گریه میکنی...حتی وقتی واکسن میزنی اما گریه ات قطع نمی شدو وبه شدت گریه میکردی...بعدش هم تا دقایقی طولانی بغض کرده بودی وچشمات تر بود! عزیزم...منو ببخش...نمیدونی چقدر غصه خوردم که چرا حواسمو بیشتر جمع نکردم...اما یه چیزی رو فهمیدم و اون اینکه تو خیلی میفهمی...با وجوده کوچولوییت خیلی خیلی میفهمی! ٧بهمن91 ساعت22و14دقیقه          ...
7 بهمن 1391