سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

مهرمادری

دخترم، ماه کوچکه من...   این روزها وشب ها که میگذره، گاه فکر میکنم روزهای بدونه تو راحت تر از روزهای بودنت میگذشت!روزهایی که نبودی تنها غصه من نبودنه تو بود وبس...اما راستش ظرف همین مدت کوتاه از به دنیا اومدنت اونقدرررررررررررررر عاشقت شدم ودوستت دارم که با کوچکترین گریه عادی تو وحتی یه عطسه کوچولوت هزاران بار میمیرم وزنده میشم! خدایا کمکم کن تا بتونم روز به روز صبورتر باشم وقوی تر ،تا بتونم به بهترین صورت ممکن ازین هدیه قشنگت مراقبت کنم!  ٤بهمن91 ساعت19و50دقیقه
4 بهمن 1391

یعنی من مادر خوبی نیستم؟؟؟

دختر واقعا کوچولوی من   راستش این روزها یه وقتا که بهت نگاه میکنم واز دیدنت لذت میبرم، درکنار این لذت بردن ،وقتی که به ظرافت دستات وکوچیکیه قد وقامتت نگاه میکنم وفکر میکنم که تو هنوزم باید تو دله مامان میبودی ولی الان تو بغل منی ودر کنارم، احساس تردید به دلم راه پیدا میکنه که من نه برای تو ونه برای دوتا فرشته کوچولویی که از دستشون دادم ، مادر خوب وبا کفایتی نبوده ونیستم...برای همینم گریه ام میگیره وغصه میخورم!!!!از خودم بدم میاد ودلم میخواد از غصه دق کنم...ازینکه نتونستم تورو تو دلم نگه دارم که صد البته برای تو جای خیلی بهتری بود تو شرایط حاضر، واقعا احساس نالایق بودن دارم...اینکه مادر بی کفایتی هستم وچرا با وجود اون همه مراقبت های...
2 بهمن 1391

روزی که به خونه اومدی...

دخترم، سوفیا   تو روزه نوزده دی ماه از بیمارستان مرخص وراهی خونه شدی...به محض ورودت به خونه حدود ساعت یک ونیم ظهر عمو به دیدنت اومد...بعد از عمو،زنعمو ویعد مامان منیژه وعمه زری وبعد مامان جون به دیدنت اومدن...عمه برات یه جفت جوراب ورزشی خیلی ناز آورد...همه از دیدن کوچولوییت شگفت زده میشدن !عمه میگفت که تو واقعا زیبایی وتند تند ازت عکس میگرفت...بابا مرتضی هم همینطور...ازینکه حالا دیگه یه خانواده واقعیه سه نفره بودیم که میتونستیم کناره هم باشیم به شدت ذوق زده بود وخوشحال! خدایا شکرتتتتتتتتتتت! روزنگار1 :مامان جون تا روز22 دی ماه پیشمون موند...وبعد ازینکه شمارو در دهمین روز از تولدت به کمک من وبابایی حموم کرد رفت به خونشون ومنو...
25 دی 1391

دومین دیدار بعد از یک هفته : 18 دی ،بیمارستان رسول اکرم

دختر ملوسکم   دومین دیدارمن با تو،بعد از گذشت یک هفته از شب به دنیا اومدنت وصبح روزه دوشنبه هجدهم دی ماه صورت گرفت...اونم در حالی که تو لخت وتنها با یه پوشک کوچولو توی وارمر خوابیده بودی...عزیزم واااااااااااااااای که چقدرررررررر نازبودی!چه مژه های بلندی!چه دستای ظریفی...شبیه فرشته ها بوی مامان...نه حتی خوشگلتر از فرشته ها!شبیه بهشت بودی... دلم میخواست از شوق دوباره دیدنت فریاااااااااااااااااااااد بکشم...ازینکه میتونم برای اولین بار تورو در آغوش بگیرم وبهت شیر بدم...عطر بهشتیت ،بوی خداییت مستم کرد...باورم نمیشد که من مامانه تو باشم؟؟؟یعنی من تورو به دنیا اورده بودم؟!احساس میکردماونقدرررررررر پاکی که دستام لیاقت لمس تن حریرگونه ات ر...
25 دی 1391

اسمی برای نی نی...سوفیا!

 دخترملوسم   من وبابایی بعد از جستجو های زیاد برای شما چند تا اسم انتخاب کردیم ... نیکی . یاسمین . سوفیا . ملودی راستش یاسمین که اسم خواهرکوچولوت بود که دو سال پیش منو تنها گذاشت ورفت...برای همینم بابا دوست نداشت این اسم رو برات انتخاب کنیم واین اسم موند برای یاسمین وخاطراتش! ملودی رو هم هیچ کس دوست نداشت...الا من وبابا و...خصوصا بابا که اول اسم خودش هم میم داشت... موندیم بین نیکی وسوفیا...راستش من مدتها بود که عاشق این اسم شده بودم... از نظرمن این اسم همه جوره برازنده دختری بود که من مادرش هستم...سوفیا یعنی "خردمند وفرزانه " وبه زبان ارمنی هم به معنای "فرشته" هستش...تازه باشنیدنش به یاد یه چهره بین المللی وزیبا ه...
25 دی 1391

شب چهارم :16دی(بعد از زایمان)

دختر نازم امشب چهار شب از به دنیا اومدنت میگذره ومن دیروزظهر از بیمارستان مرخص شدم...اما به تنهایی در حالی که تو ، توی یه بیمارستان دیگه تحت مراقبت هستی! از روزی که به دنیا اومدی، هرشب دستم رو میگذارم روی دلم وجای خالیت رو لمس میکنم...دنیا برای من ودل ه من برای تو ، قده دنیا تنگ میشه و اونوقته که اگر اشک به دادم نرسه ، دلم از تنگنای غصه ی دوریت میمیره!!!رو به آسمون میکنم واز همون خدایی که تورو به من هدیه داد وتا الانم حفظت کرده، میخوام که بهم صبر وآرامش بده تا بتونم غصه دوریت رو تحمل کنم وبه توسلامتی بده! واقعا که چقدر سخته...تو به دنیا اومدی ومن همچنان باید از درد عشقت دلتنگ باشم...! 16 دی ...
25 دی 1391

شب ششم: 12دی (بعد از زایمان)

ماه کوچولوی من :   امشب ششمین شب بستری شدنم در بیمارستان واولین شب بعد از به دنیا اومدنه توئه! راستش شب پنجم هرگز فکر نمیکردم که شب بعد دیگه تو دلم نباشی...توی دنیا باشی، اما کنارم نباشی! شب پنجم هرگز فکر نمی کردم شب بعد دیگه تو دلم نرقصی، توی دنیا واسه اهل دنیا برقصی...اما واسه من نرقصی! تو اومدی دخترم...با اومدنت گریه کردی ومن رو هم گریوندی...از شوق دیدنت! شدی دنیای من وبی من گذاشتی رفتی! پی نوشت: راستش شب شیشم اصلا احساس خوبی نداشتم...ازینکه دیگه تو دلم نبودی...جای خالیت رو تو دلم احساس میکردم ودلم برای تکونات به شدت تنگ شده بود وبد تر اینکه تو کنارم هم نبود وازت دور بودم!!!! اما خدارو شکر که تو سالم بودی وتوی دنیا...زی...
25 دی 1391

بازهم دلنوشته های شب ششم (بعد از زایمان)

مهتاب من:   امشب ازت دورم ودلم میخواد تا صبح باهات حرف بزنم ...واز شب ها وروزهایی بگم که توی دنیا نبودی... درپنجمین شب از شبهای بیمارستان، شبی که بابا مرتضی با وجود خستگی وکار بسیار زیاد وسرمای شدید هوا به دیدنمون اومد، گویا تو نجواهای عاشقانه ودلتنگی های مامان وبابا رو شنیدی...اونقدر مهربون بودی که از خودت گذشتی وتاب دلتنگی ها وگریه های مامان وبابا رو حتی از ورای دل مامان نیاوردی واز خدا خواستی تا یاریت کنه...یاریت کنه تا قدم به دنیا بگذاری وبا اومدنت به همه ی دلتنگی ها پایان بدی! تو اومدی وشدی درمونه درد عشقه مامان وبابا...شدینوره چشم ودل مامان بابا! عزیزکم بابت این همه فداکاری ازت ممنونم! عزیزکم خوش اومدی به دنیا! 13 د...
25 دی 1391