روزی که به خونه اومدی...
دخترم، سوفیا
تو روزه نوزده دی ماه از بیمارستان مرخص وراهی خونه شدی...به محض ورودت به خونه حدود ساعت یک ونیم ظهر عمو به دیدنت اومد...بعد از عمو،زنعمو ویعد مامان منیژه وعمه زری وبعد مامان جون به دیدنت اومدن...عمه برات یه جفت جوراب ورزشی خیلی ناز آورد...همه از دیدن کوچولوییت شگفت زده میشدن !عمه میگفت که تو واقعا زیبایی وتند تند ازت عکس میگرفت...بابا مرتضی هم همینطور...ازینکه حالا دیگه یه خانواده واقعیه سه نفره بودیم که میتونستیم کناره هم باشیم به شدت ذوق زده بود وخوشحال!
خدایا شکرتتتتتتتتتتت!
روزنگار1 :مامان جون تا روز22 دی ماه پیشمون موند...وبعد ازینکه شمارو در دهمین روز از تولدت به کمک من وبابایی حموم کرد رفت به خونشون ومنو با یه دنیا نگرانی تنها گذاشت...تنها گذاشت تا به خودم بیام وروی پاهای خودم بایستم...وتلاش کنم تا یک مادر قوی وشجاع باشم برای تو!
روزنگار2 : صبح دیروز یعنی 24 دی ماه بود که وقتی از خواب بیدار شدیم وبغلت کردم متوجه شدم یه چیزه سفتی توی لباسته وبعد از چند دقیقه با خوشحالی متوجه شدم که گیره نافته که افتاده ومنم سریع این خبر رو به بابا مرتضی اطلاع دادم...راستش موقع تعویض پوشکت دستم که بهش میخورد تو خیلی عذاب میکشیدی ومن همش منتظر بودم که نافت بیفته تا کمتر اذیت بشی!
مبارکه نانازم!
٢٥دی91
ساعت22و9دقیقه


روزی که به خونه اومدی...
