یه خاطره : جواب آزمایش
شنبه 27 خرداد ماه 91 بود که مامان جون (یعنی مامان خودم) اومد خونمون وبابا مرتضی ازش خواهش کرد که این بار اون برای گرفتن جواب آزمایش به آزمایشگاه بره!
به قول بابا مرتضی ، میگفت من دو بار رفتم جواب آزمایش بارداری رو گرفتم وچندان خوش یمن نبود...این بار شما برید...شاید این بار برای ما دست شما خوش یمن باشه واین مسافر کوچولو مهمون دنیامون بشه!
......ومامان جون پس از گرفتن جواب مثبت ،قبل ازینکه برسه خونه، زنگ زد ومژده ی اومدنت رو داد!
*عزیزم ...نه من، نه بابا یی ونه حتی مامانی شاید اعتقادی به این حرفها نداشته باشیم ولی این ها همه بهونه ای بود که مارو به اومدنت امیدوارتر میکرد!
امیدواری که به هرطریقی دوست داشتیم به دستش بیاریم....هرچی باشه آدمیزاد به آمید زنده است وزندگی میکنه!
امید توی زندگی اونقدررررررررر خوب وارزشمنده که می ارزه حتی با یه خود فریبی کوچولو هم که شده به دستش بیاری....!
بیست ونه خرداد 91
ساعت 17 وپنجاه وهفت دقیقه


یه خاطره : جواب آزمایش
