روز ششم: 12دی... روزی که نی نی به دنیا اومد!!!!!
قصه ی قشنگترین وزیباترین روز برای یک زن... روزی که احساس ملکه ها...نه! کمه...! احساس ملائکه رو داشتم! روزی که سه ساااااااااال در انتظارش بودم... روز ششم از بستری شدنم در بیمارستان بود...صبح ساعت 5از خواب بلند شدم وبعد از اقامه نماز صبح ،کوکوسبزی که مامان جون دیروز ظهر برام آورده بود رو به عنوان صبحانه خوردم...آره کوکو سبزی اونم به عنوان صبحانه! توی روزهای سخت ودلگیره بیمارستان هرچیزی که برای رنگ وبوی خونه رو به همراه داشت ،توی هرساعتی از شبانه روز هم که بود، سراسر لذت بود...حالا اون چیز می تونست کوکو سبزی هم باشه! درضمن ازونجایی که هرروز صبح باید نوار قلب از نی نی گرفته میشد باید صبحانه مفصلی میخوردم تا نی نی ناز به خ...


