سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

افکارشرمگین ودستان بی پروا

دخترکم...   هنوزم برای فکرکردن به روزهای خوب باتو بودن اونقدر جسور وشجاع نشدم که بتونم بدون ترس از دل بستن وشیدا شدن (همونطور که یاسمین منو شیدا کرد ورفت) تو رویاهام باهات عشق بازی کنم...ببوسمت وسیراب از عشقت کنم...خنده داره ولی هنوز اونقدر جسور وبی مهابا نشدم تا بتونم بدون ترس از دیده شدن وسرزنش شدن به تو ودر آغوش گرفتنت فکرکنم! دستام گستاخ تر وبی پرواتر از افکارمه وبه راحتی جسارت نوشتن از تو رو دارن ...ولی افکارم نه...درست مثل هوای این روزهای تهران غبارآلود وابریه! ۱۲آذر ۷و۴۵دقیقه صبح خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

بهشت من

دخترپاکم   امشب دلم می خواد باهات درد ودل کنم... کاش بدونی برای رسیدنه به تو وداشتنت چه سختی ها ورنج هایی که تحمل نکردم...منتی نیست،چرا که خودم خواستم که داشته باشمت!این روزها وشب ها گاه از درد پهلو وگاه از درد دوری از عشقم...بابا مرتضای تو ،بارها وبارهابهئ خودم اومدم ودیدم که بالشم خیسه از اشک هام...اشک های ناشی از درد جسم وروحم! باورکن اگر به خدا اعتقادی نداشتم واینکه این سختی ها جسم وروحم رو چون الماس صیقل میده ومنو لایق بهشتی میکنه ،که اون بهشت همانا عشقم مرتضی ومیوه ی اون یعنی وجود توست،حتی لحظه ای حاضر به تحملش نبودم! بهشتی که می تونم در آغوشش بگیرم واز عطر اون به خدا برسم!خدایی که خالق این بهشت ومیوه ی اونه! ۱۱آذر...
21 آذر 1391

شب علی اصغر(ع)

 نی نی ملوسم:   امروز روزه ششم محرم وامشب شبه حضرت علی اصغره(ع) !روزی که جواب مثبت آزمایش بارداریم رو گرفتم...برگه ای که مژده اومدن تورو تو دلش داشت...به توصیه استاد خوبم نذر کردم که اگر به امید خدا تا ۶محرم امسال تو سالم وسلامت بودی وانشالا بعد از این هم سالم وسلامت باشی وبه سلامت قدم به دنیا بگذاری، هم امسال وهم ۶محرم سال آینده در کنار خودت ،شیش کیلو شیر به بچه ها احسان کنم!البته امسال که خودم نتونستم وزحمتش روی دوش مامان جون افتاد تا شیرهایی که بکمک باباجون دوسه هفته پیش خریدن رو تو امامزاده پنج تن(ع) که نزدیک خونشونه بین بچه ها تقسیم کنه! خلاصه به سلامتی مامان جون امروز زحمت شیرها روکشید...اونم چه زحمتی!چون دست تنها شیرها...
1 آذر 1391

محصول یک بعد از ظهر پاییزی

 نی نی ملوس: دیروز عصر شدیدا حوصله ام سررفته بود...دلم میخواست از خودم یه هنری بروز بدم....راستش هنر همیشه...از هرنوعش که باشه روحم رو شاد میکنه ومنو به آرامش میرسونه!البته فکر میکنم این قضیه ربطی به خوده من نداشته باشه واین خاصیت خوده هنر باشه! این بود که سعی کردم به هنری بپردازم که بشه در حالت خوابیده وافقی اون رو بروز داد...پس از کند وکوی کوتاه وچرخیدن تو اینترنت وبا توجه به اینکه ته کمد چند تا کاموای قدیمی پیدا کرده بودم ،تصمیم گرفتم به هنر بافتنی با قلاب بپردازم واین کامواها رو هم که جاگیربودن تبدیل به احسن کنم! یه کاموای آبی رنگ که قبلا باهاش یه شال وکلاه نوزادی بافته بودم رو برداشتم وبا باقیمونده اون تصمیم گرفتم یه پاپوش نو...
30 آبان 1391

درددل با خدا

 این روز ها واین شبها گوهر گمشده وکمیابی دارم که اگر ایمانم به خداوند نبود...شاید این کمبود تا به حال منو و مسافر کوچولوم رو از پا درآورده بود...   گوهر گمشده این شبهای من چیزی نیست جز "آرامش"... خدایا منو غرق آرامشم کن...غرق افکاره خوب...غرق انرژی های مثبت...نمی دونم شبهای پاییز چی تو خودش داره که منو افسرده ودلسرد می کنه...یه لحظه ها ودقایقی رو برام به وجود میاره که توصیفش برام خیلییییی سخته...وفقط تویی که می تونی وباید کمکم کنی...چون توی اون لحظه ها تنها کسی که دارم تویی وبس... دستامو دراز میکنم وخودم رو به تو میسپرم...منو بگیررررررررررر! ٢٧آبان٩١
27 آبان 1391

فرشته ای از آسمون اما در زمین : بابا مرتضی

 صبح  که نه...ظهر حدود ساعت یازده که از خواب بلند میشم چایی تازه دم ارگانیک ونون لواش تازه به دست بابامرتضی آمادست که من با پنیر وکره وچهار عدد گردو(بخاطر امگا3ش) بخورم ! بعد شروع میکنم به خوندم سوره یاسین وذکرهای مربوطه وقران وسایر دعاهایی که چهل تا چهل تا میخونم برات! بعد وضو میگیرم ومشغول نماز میشم...حدود ساعت دوازده ونیم بابامرتضی میاد واگر کاری داشته باشم برام انجام میده ودوباره میره...منم تواین مدت تلویزیون نگاه میکنم...مثل برنامه سمت خدا ویا بحث های روانشناسی سیمای خانواده و...دوباره حدود ساعت دو میاد خونه وناهار خوشمزه ای رو که معمولا شب قبل درست کرده مثل قرمه سبزی...پلو ماهیچه...فسنجون و...رو گرم میکنه، برام یه سفره رنگین ...
27 آبان 1391

اولین خرید های مادر بزرگ

 نی نی ملوسم امروز ۲۲ ابان ،در حالی که از فردا وارد ماه ۷ میشم مامان بزرگ که قراره شما مامان جون صداش کنی کلی چیزای خوشگل برات خرید....از جمله یه کالسکه قرمز وطوسی که قراره نقش اوتومبیلی رو برات داشته باشه که باهاش دنیا رو بهت نشون بدم....باور کن...اگه دست خودم بود تو رو باهاش تا آسمونا هم می بردم....اگه بدونی چه رویاهایی دارم برات مامانی! تازه....یه عالمه هم لباسای کوچول موچولو وناز هم برات خریده.... دلم نمی خواد حرفایی بزنم که زیاد قشنگ نیست...ولی هنوزم با ترس بهشون نگاه میکنم...اصلا کم نگاهشون میکنم مبادا باعث بشن زیادی دلبسته تو بشمو...اصلا بگذریم....   هراتفاقی هم که بیفته تو نی نیه ناز منی ومنم مامانه فداییه تو!!! ...
22 آبان 1391

لذت ماورایی

 دخترم : وااای که یه  وقتا چه لذتی داره بعد از دقایق و گاه ساعتی انتظار برای اینکه ضرباهنگ زندگیت رو در وجودم حس کنم، بعد از کلی نوازش کردنت از ورای بطنم ونازت رو کشیدن ، مثل یه عروس ماهی تو دلم میلغزی وغرق لذتی ماورایی ام میکنی! الحق که مادر بودن چه لذتی داره ! خدایا به شکرانه ی این نعمت به درگاهت دعا میکنم این لذت رو به همه ارزومندانش بچشون!   30مهر 2و30 دقیقه صبح
17 آبان 1391

حرفای بزرگونه

دختر ملوسم امشب دلم می خواد باهات یکم بزرگونه حرف بزنم ! تو این روزا وشبهایی که من وتو،هفته بیست ودو ازهمنفسی مونو شروع کردیم، وتو بی خبر از دغدغه های دنیا داری تو دل مامان غذاهای خوشمزه میخوری، موسیقی های قشنگ گوش میدی، برای خودت میخندی وخلاصه بهیا دور از هیاهوی دنیای ادم بزرگا واسه خودت زندگی میکنی، توی دنیا کلی خبروهیاهوست !خوب وبد! شاید خیلی ها باشن که حتی یه تیکه نونه ساده یا حتی یه لیوان اب تمیزهم برای خوردن نداشته باشن ،حتی لباسی ساده برای پوشیدن! اما به لطف خدا ، توهمه اینا رو داری... واینا همه جای شکر و تشکر داره!شکر خدا که لطف ومهربونیش رو با داد این همه نعمت واین مدلی شامل حالت کرده! پس بیا از همین حالا که تودل مامانی، باهمد...
17 آبان 1391