فصل جدید زندگی من
تصمیم داشتم پیش از این، یعنی حدود دو هفته پیش ۱۷ مهرماه ، دوباره دست به قلم ببرم واز فصل جدیدی که از حدوده پنج ماهه پیش توی زندگیم آغاز شده، بنویسم. اما خوب نمیدونم قسمت نبود یا فرصت...راستش حالم چندان مساعد نبود ودلم میخواست روزی نوشته هام رو توی وبلاگ قرار بدم که هم روزش برام بزرگ باشه وهم شرایط روحیم مساعد وخوب!
خدارو شکر بالاخره هم شرایط روحیم خوب شد وهم توی ایام بسیار خوبی قرار داریم ...یعنی روزهای خوب ماهه ذیحجه!
پس آغاز میکنم با نام خدا :
امروز 17 مهرماهه از ساله نودویکه....ومن تا این لحظه چند تا واقعه از نظرخودم مهم رو پشت سر گذاشتم وحالا خوشحالم!
اول اینکه درست بیست هفته و5 روز میگذره از روزی که خداوند یکی دیگه از فرشته های آسمونیش رو مهمونه سرزمینه دله من کرده واگر خودش بخواد می تونه این یکی رو دیگه زمینیش کنه! اگر همون ابتدا که متوجه این لطف سه باره ی خداوندی شدم چیزی ننوشتم وحرفی نزدم چند تا دلیل داشت :
روزی که جواب مثبت ازمایش بارداری رو گرفتم ،جزئ زیباترین وبهترین روزهام بود اما گرفتن جواب مثبت آزمایش بتا برای سومین بار درحالی که دوتاتجربه تلخ رو پشت سر گذاشتی وقراره روزهای سختی رو هم پشت سربگذاری خصوصا اینکه باید تقریبا استراحت مطلق هم باشی... شاید اونقدرهاااا خوشحالت نکنه تا زمانی که نی نی به سلامتی به دنیا بیاد وبعد تازه اون زمانه که این خاطره برات پررنگ میشه وبا یادآوریش شاد میشی....
بعد اینکه تو صاحب شادمانی خاصی بشی، در حالی که هنوز بعضی از دوستای خوبت...بعضی از عزیزانت درانتظار رسیدن به همون شادمانی هستن زیاد دست ودلت رو به سمت نوشتن ازون شادی نمی بره!
مورد بعدی اینکه دلم میخواست چند تا تاریخ خاص رو پشت سر بگذارم وبعد شروع به نوشت توی وبلاگم کنم...یکی دیدنه قلب تپنده ی نی نی(بخاطر خاطره تلخی که داشتم)...یکی تاریخ هفتم مهرماه، دومین سالگرده پرکشیدن یاسمین از دلم که خدارو شکر مصادف بود با میلاد امام رضا(ع) ومن این رو به فاله نیک گرفتم ...مورد دیگه رسیدن به قله بارداری ،یعنی هفته بیست وسرازیر شدن به سمت انتهای اون...ودیگری گذرکردن از تایمه بیست هفته وچهار روزاز بارداری....چراکه طولانی ترین تایمه بارداری من بیست هفته وچهار روز بود....راستش دلم میخواست با ذهنی مثبت وروشن بنویسم...وبرای دوستانم ودخترملوسی که مسافره دلمه وصاحب اصلیه این وبلاگه از روزهای تلخ وشیرین بارداریه سومم بگم!
البته توی تمامه این مدت تمامه خاطراتم رو توی یه سررسید ثبت میکردم وفقط توی وبلاگم وارد نمیکردم...برای همینم ازین به بعد که به مرور تایپ میکنم تاریخ تایپ ونوشتن اون خاطره با هم تطبیق نداره....
درضمن از همه ی دوستای گلی که تو این مدت به یادم بودن وبرام کامنت میذاشتن ودعاها وآرزوهای خوب میکردن ،ممنونم!
وحالا....
مینویسم از معجزه ی درونم...برای تو، دخترم! نور دیده ودرونم...
١ابان ٩١
در وبلاگ درج شد


فصل جدید زندگی من
