سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

شب دوم: 8دی

دختر کوچولوی عزیزم امشب دومین شبیه که بیمارستانیم...امروز کلی ملاقاتی داشتیم. عمه مژگان، دوتا مامان جونا،و بابا مرتضی که از وقتی فهمیده باید برای جبران مایع جنینی ،مایعات وبرای تپل شدن تو شیرینی جات وپروتئین مصرف کنم ، کیسه کیسه خوراکی های خوشمزه برامون برامون میاره! بابا مرتضای مهربون از اونجایی که شرایط خوردن شلغم تو بیمارستان برامون فراهم نیست ، هرشب برامون عصاره شلغم تهیه میکنه ومیاره !حقیقتا که بیش از خاصیت شلغم ، این عصاره عشقی که توشه بهم قدرت و روحیه میده! بقیه هم که دست به دعا هستن!دست همه درد نکنه! دخترم تو هم مواظب خودت باش...وصبور! راستی یادم رفت بگم...هیچ میدونی تو هم مثل مامان وبابا عاشق موسیقی هستی...خصوصا سنتی.....
23 دی 1391

شب اول: 7دی

دخترم نازنینم... امشب اولین شبیه که بعد از نشت کیسه آب، در بیمارستان هستم!خانوم دکتر تا آخرین لحظه ای که ممکن باشه قراره تو رو تو دل مامان نگه داره تا نیازی به دستگاه نداشته باشی! کافیه فقط چهارده روزه دیگه صبور باشی !من وبابا عاشقانه منتظر لحظه ای هستیم که چهره شیرینت رو ببینیم...ولی عروسکم صلاح همه مون در اینه که فعلا صبر پیشه کنیم ! گاه لگد میزنی وبا این کارت بخشی از مایع جنینیت رو خارج میکنی،خبر نداری که با این کارت بالش مامانی رو هم خیس میکنی!مامانی ای که در حال حاضر علاوه بر مامان، حکم بخش "ان آی سی یو "رو هم برات داره... 7دی ساعت 1و55دقیقه شب ...
23 دی 1391

یه اتفاق بد...

پنج شنبه صبح 7دی ماه ،خونه مامان جون بودم که برای نماز صبح از خواب بیدار شدم...مشغول گرفتن وضو بودم که یهو احساس کردم یه کوچولو خیس شدم...البته زیاد وحشت نکردم چراکه خانوم دکترم ذهنم رو اماده کرده بود که اگر چنین اتفاقی رخ داد سریع خودم رو به بیمارستان برسونم...بااورژانس تماس گرفتم وازشون قبل از هرچیز راهنمایی خواستم...بعد سریع آزانس گرفتم وبا مامان جون راهی بیمارستان دکترم شدم...توی بیمارستان ازم تست آمینوشور گرفته شد ومعلوم شد کیسه آب نشتی داره...اونجا بهم گفتن اگر نی نی بخواد دنیا بیاد جایی برای نی نی ندارن،اگر بخوام اونجا باشم باید خودم رضایت بدم...توی دوراهی مونده بودم...ازخدا خیلی کمک خواستم وبعد با دکترم که خدا بهش عمر طولانی وبا عزت ...
23 دی 1391

بهشت کوچک من...

دخترم...بهشت کوچک من!   برای رسیدن به تو مدتهاست که از دنیا گذشتم! ماه هاست که موهای بلندم مثل شب تیره وسیاه شده، ابروهام مثل زمانی شده که یه دختره مدرسه ای بودم ، ناخن هامو تا بیخ کوتاه میکنم ومرتب بلوز شلوار به تن دارم!مدتهاست نه به خرید رفتم ونه حتی تفریح! منتی نیست...چراکه دنیا به این بزرگی بهای اندکیه در برابر بهشت کوچک ما!بهشت کوچک من...بدون که دنیای من وبابا مرتضی توی دستای کوچیکه تو خلاصه میشه! پس محکم باش وصبور! 6دی ساعت 4صبح
6 دی 1391

بازم دارم میرم...

بازم باید برم خونه مامان جون...امشب میان دنبالم!دلم برای همه چیز تنگ میشه...بابا مرتضی...خونه...بالشم...سکوت...تنهایی...   نمی دونم دقیقا کی برمیگردم، اما امیدوارم هروقت برگشتم تو همچنان سالم وصبور باشی...   تنها دلگرمی که باعث میشه قوی باشم وکمتر احساس دلتنگی کنم یاده خدا وحضور وهمراهیه توئه دختره نازم! برای مامان وبابا دعا کن! ١دی٩١ ساعت١٦ و٣٥دقیقه ...
1 دی 1391

یلدای امسال

دختر ملوسم حضور تو در بطنم، شب یلدای امسال رو برای من وبابا یلداتر وزیباتر از سال های قبل کرده وعشقمون رو پررنگ تر...دخترم محکم باش وصبور....به قول قدیمی ها چله بزرگه ی زمستون رو صبور باش وتو همون چله کوچیکه قدم به دنیا بگذار وزمستون منوبابا رو بهاری کن عزیزکم یلدارو از ورای بطنم بهت تبریک میگم ! راستی شب یلدا پایان سی ویک هفته وشروع سی ودومین هفته از سن جنینی توئه!سی ودومین هفته ت هم مبارک! دوستای گلم...یلدا برشما هم مبارک وخوش! ٣٠آذر٩١ ساعت٢٠وهفت دقیقه ...
30 آذر 1391

معجزه ی دعا

میخوام برات از معجزه ی دعابگم، دعا کردن برای دیگران وخودت!ازاینکه دعا همون موج مثبته وتا چه حد میتونه در مورد خودت ودیگران معجزه کنه!تا چه حد میتونه دله آدما رو دگرگون کنه و  انرژی مثبت رو که یکی از بزرگترین مظاهرش عشق ومحبته منتشر کنه!این تجربه ایه که خودم بهش رسیدم وبرام کاملا ملموسه...دلم میخواد تو هم اونو بدونی وتوی زندگیت ازش استفاده کنی....   راستش من توی دوران بارداری، خصوصا شبها خوابم کم شده وهمیشه کنار تختم یه تسبیح فیروزه ای گذاشتم که اکثرا باهاش ذکر میگم .توی یکی از شبهایی که بازم بی خوابی به سراغم اومده بودو البته اوایل بارداری هم بودم یاده یکی از توصیه های استادم خانم قائمی افتادم که اگر نسبت به ...
29 آذر 1391