سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

حرفای بزرگونه

دختر ملوسم امشب دلم می خواد باهات یکم بزرگونه حرف بزنم ! تو این روزا وشبهایی که من وتو،هفته بیست ودو ازهمنفسی مونو شروع کردیم، وتو بی خبر از دغدغه های دنیا داری تو دل مامان غذاهای خوشمزه میخوری، موسیقی های قشنگ گوش میدی، برای خودت میخندی وخلاصه بهیا دور از هیاهوی دنیای ادم بزرگا واسه خودت زندگی میکنی، توی دنیا کلی خبروهیاهوست !خوب وبد! شاید خیلی ها باشن که حتی یه تیکه نونه ساده یا حتی یه لیوان اب تمیزهم برای خوردن نداشته باشن ،حتی لباسی ساده برای پوشیدن! اما به لطف خدا ، توهمه اینا رو داری... واینا همه جای شکر و تشکر داره!شکر خدا که لطف ومهربونیش رو با داد این همه نعمت واین مدلی شامل حالت کرده! پس بیا از همین حالا که تودل مامانی، باهمد...
17 آبان 1391

بابا مرتضی وزحمت این روزهاش

 نی نی ملوسم: تو این روزها وشبهای دلگیره پاییزی که من خونه مامان جون در آرامشی نسبی روی تخت دراز کشیدم وتو هم بی دغدغه ی دنیا در بطنم با هر حرکتت احساساتم رو نوازش میکنی، بابا مرتضی مشغوله بازسازی بخش هایی از خونمونه وکلی داره زحمت میکشه! تنها چیزی که از همه بیشتر شادش میکنه ، سلامتیه من وتو ودیدنه لبخندمونه! چرا که همه این زحمت ها رو بخاطر منو تو داره به جون میخره! عزیزم...مواظب خودت باش وسعی کن قوی باشی...نه فقط تا روزی که به این دنیا میای، که تا همیشه ....دختر قشنگم!   ۲۵ مهرماه۹۱ ساعت۲ و۳۹ شب
4 آبان 1391

محبت اطرافیان

 ملوسکم: این روزا که منو تو مهمون خونه مامان جون وباباجون هستیم، شبها من روی تخت خاله ،خاله روی تخت مامان جون ومامان جون بخاطر من وتو روی زمین می خوابه!هوا وخونه واقعا سرده!چون هنوز همسایه ها به توافق نرسیدن که شوفاژخونه رو راه بندارن! دست وپای مامان جون درد میکنه ومن هرشب کلی شرمنده میشم! از مامان جون میخوام که حلالم کنه واز خدا می خوام که اول از همه خودش این فداکاری ها ومهربونی ها رو جبران کنه، که همانا خودش بهترین وبزرگترین جبران کننده ست! وبعد کمک کنه تا منو تو هم بتونیم یه روز محبت های همه کسانی که تو این دوران سخت به ما کردن رو جبران کنیم...وهرگز شرمنده این همه مهربونی خصوصا مامان وبابا جون نشیم!   ۲۳مهر۹۱ ساعت ۱...
3 آبان 1391

امید

 نی نی ملوسم تا قبل ازینکه تو بیای وتو کنج دله مامان خونه کنی...هروقت که به یاسمین فکر میکردم،برای دیدن وداشتنه دوبارش نمی دونی تا چه حد مشتاق مرگ میشدم! چون میدونم یاسمین اون دنیا کناره درهای بهشت منتظرمه! اما حالا...هرچند یاسمین هم بخشی از وجوم وخاطراتم بوده اما، فکر کردن به تو وحس کردنت تو وجودم بیش از قبل منو سرشار از زندگی ولذت اون می کنه!!! راستی راستی که زندگی وامید ...خیلی قوی تر از مرگه!     10مهر ساعت 1:30 صبح
3 آبان 1391

آنشرلی دختری با موهای قرمز

 دخترقشنگم : آدم یه وقتا از بعضی چیزای به ظاهر کوچیک وساده، میتونه چیزای بزرگ ومهم یاد بگیره! درست مثل چیزی که من چند روزه پیش  یاد گرفتم ودلم میخواد تو هم یاد بگیریش : چند روز پیش داشتم کارتونه "آن شرلی دختری با موهای قرمز" رو نگاه میکردم. آنشرلی یه دختره ساده وزلاله که یه خواهر وبرادره تقریبا مسن اون رو از یتیم خونه به خونه خودشون میارن تا بزرگ کنن.یه روز"متیو" یا یه جورایی بابای آنشرلی براش یه پاکت شکلات های خوشگل ورنگی میخره!آنشرلی هم با خوشحالی وسخاوته تمام اونارو بطور کاملا مساوی با دوسته صمیمیش "دیانا" تقسیم میکنه ودر توجیه کارش میدونی چی میگه؟! آنشرلی میگه :" قبلا یادگرفته که وقتی خوراکی هات رو با کسی تقسیم کنی ،نصفه ...
3 آبان 1391

یاسمین

 یاسمین...دو سال پیش یه همچین لحظه ها وشبی بود که پا تو دنیا گذاشتی ، برای لحظاتی برام دستاتو تکون دادی وبعد برای همیشه تنهام گذاشتی! تنهام گذاشتی وپرواز کردی به آسمونها! رفتی پیشه خدا! آخخخخخخخخ که چقد ردلم میسوزه ازینکه بغلت نکردم ونبوسیدمت! ای کاش اونطوری غرق بهت وحیرت نمی شدم از به دنیا اومدنه زودهنگامت وتوی اون لحظات باور میکردم اومدن ودیدن ورفتنتو!ای کاش که فقط نگات نمیکردم!   امروز دومین یادبوده پرکشیدنته  ومن فقط ازت میخوام که اون بالاها، پیشه ابرا....سمت خورشید...واسطه بشی وسلامه منو به خدا برسونی وبرام ازش خواهش کنی نینیه ملوسه تو دلم رو برام حفظ کنه وتو همین دنیا بهم ببخشتش!به من وبابایی! راستی...فردا تولد اما...
3 آبان 1391

کمپوت عشق با طعم گیلاس

من ونی نی ملوس امروز یه قوطی کمپوته عشق خوردیم...کمپوت عشق با طعمه گیلاس! اهدایی از طرف بابا مرتضی!   آخه بابا مرتضی میدونه که مامان عاشقهههههههههه کمپوته ،اونم از نوعه گیلاسش! عزیزم...دخملم... فقط خواستم بدونی هرچیزی که با عشق قاطی بشه...طعمش دیگه زمینی نیست!طعمش یه چیزی میشه تو مایه های فرااازمینی!   6 مهر٩١ ساعت 4:24 صبح
3 آبان 1391