سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

یه خریده هول هولکی اما دلچسب وقشنگ

سوفیای عروسکم   راستش ظهر روز17 دی بود که مامان جون با بیمارستانت تماس گرفت تا حالت رو بپرسه...وبیمارستان بهمون گفت که شما یکی دوروزه که حالت خوبه ومن باید فردا برم بیمارستان وپیشت بمونم برای اینکه بهت شیر بدم...برای همینم سریعا من ومامان جون آژانس گرفتیم وراهی خیابون جامی شدیم تا برای تو که هنوز تخت وکمد نداشتی، سرویس خواب تهیه کنیم... ساعت سه راهی شدیم وچهار توی خیابون جامی بودیم...راستش تقریبا میدونستم چی میخوام وبرای همینم وارد اولین مغازه که شدیم یه تخت وکمد ناز قرمز ومشکی برات پسندیدیم وگفتیم که تا یک ساعت دیگه اونا رو بیارن خونه... بعد از اوردن تخت وکمد به خونه ،من ومامان جون به سرعت مشغول تخلیه نایلونهای محتوی سیسمونی شم...
25 آذر 1391

پایان 30هفتگی وتک رقمی شدن هفته های باقیمونده

دختر۲۱۰ روزه یا به عبارتی ۳۰ هفته ایه من   *  امروز سی هفته از هم نفس بودنمون گذشت وفردا به لطف خدا وارد اولین روز از هفته ۳۱ سفرمون خواهیم شد...هفته های باقیمونده دیگه تک رقمی شدن ...سفت بچسب به دل مامان وخواهشا حداقل تا ۷هفته دیگه پابه دنیا نگذار...برام دعاکن تو هفته های باقیمونده صبورتر باشم وقوی...هم من ،هم بابا مرتضی وهم خودت! *فردا میشیم ۳۰ هفته ویک روزه!  ٢٢آذر٩١ ساعت٢٠ و١٧دقیقه ...
22 آذر 1391

نوری از طرف خدا

پرنسس های قشنگم سلام......   راستش چند روز پیش یه مطلبی رو شنیدم که باعث شد خیلی به زندگی دلگرم تر بشم.....داشتم برنامه سمت خدارو از تلویزیون بطور اتفاقی گوش میکردم که شنیدم اقای روحانی توی اون برنامه میگفت " داریم که اگر انسان مصیبتی دید از خدا بخواهد که برای او این مصیبت را جبران بکند . ما باید باور بکنیم که خدا با عدالتش این مصیبت را جبران می کند. یکی از اصحاب پیامبر ابو سلمه بود . او از اولین کسانی بود که به مدینه هجرت کرد . او تمام احادیثی که از پیامبر می شنید برای خانواده اش نقل می کرد . او برای خانواده اش این حدیث را نقل کرد که پیامبر فرمود : اگر کسی مصیبتی بر او وارد شد اول بگوید :  انالله واناالیه راجعون و دیگر اینکه ا...
22 آذر 1391

روزهایی که نبودم...

اول آذر ماه بود که شب به خونه مامان جون رفتم ودو شب بعدش یعنی شب تاسوعا بود که فکر میکنم بخاطر درازکشیدن تو وضعیت نامناسب وتا حدی هم سرما پهلوی چپم درد گرفت...فکر میکردم تا صبح خوب میشم اما صبح که برای نماز بیدار شدم همچنان پهلوم درد میکرد...اول با اورژانس تماس گرفتم که بهم گفتن احتمال زیاد عفونت ادراریه وباید سریعا به بیمارستان مراجعه کنم وبعد با دکترم خانوم حنطوش زاده...ازم خواستن به نزدیکترین بیمارستان برم...منم با کمک مامان جون ابتدا به بیمارستان هدایت رفتم ولی با تماس خوده شخص خانوم دکتر (که انشاالله خدا بهشون سلامتی بده که روز تاسوعا وتعطیل ساعت ۶ صبح اینقدر احساس مسئولیت دارن) به بیمارستان ولیعصر(عج) بیمارستانی که خودشون رئیس بخش زنان...
21 آذر 1391

شوق پرواز

خدایا...   چقدر سخته زمینگیر بودن ونیازمند بودن به کسی غیره تو! نمیدونم دارم تنبیه میشم یا امتحان؟!ولی هر چی که هست از خودت کمک می خوام... ناشکری نمیکنم ولی خسته شدم ... راستش یه وقتا ،خصوصا یه وقتایی که تو جمع هستم به اندازه تمام لحظه های عمرم احساس تنهایی میکنم!برای راه رفتن دو پا دارم اما اجازه راه رفتن ندارم! ای کاش بالی برای پریدن داشتم...دلم شوق پرواز داره...شوق رهایی! پی نوشت: هرچند مدتهاست خونه مامانم هستم وهمه بی دریغ کمک حالم ولی...یه وقتا دلم میگیره! ۱۸آذر ساعت ۹و۲۵ شب خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

سهم تو؟!

میوه ی عشق مامان وبابا...   لوبیای سحرآمیز عشق تمام سختی ها ورنج های روزهای پرتلاطم بارداری یک طرف، لحظه لحظه های دوری از عشقم ،بابا مرتضای تو که دوهفته ای میشه ازش دورم وفقط چند ساعتی تو این مدت دیدمش ودلتنگی های تموم نشدنی من یک طرف دیگه... انقدر دلتنگم و وجودم در عطش بلعیدن عطر تنشه که فکر میکنم دارم به مرض عشق مبتلا میشم...نمی دونم وجود تو چه چیز رو در من داره بارور میکنه که روز به روز بیشتر شیدا میشم... راستی...سهم تو ازین لحظه های شیدایی ودلتنگی دقیقا نمی دونم چیه...ولی شاید یه دل بی قرار وعاشق باشه! بی قرار از عشق...عشق خدا...ومامان وبابا! امیدوارم... ۱۳آذر ۱۰صبح خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

افکارشرمگین ودستان بی پروا

دخترکم...   هنوزم برای فکرکردن به روزهای خوب باتو بودن اونقدر جسور وشجاع نشدم که بتونم بدون ترس از دل بستن وشیدا شدن (همونطور که یاسمین منو شیدا کرد ورفت) تو رویاهام باهات عشق بازی کنم...ببوسمت وسیراب از عشقت کنم...خنده داره ولی هنوز اونقدر جسور وبی مهابا نشدم تا بتونم بدون ترس از دیده شدن وسرزنش شدن به تو ودر آغوش گرفتنت فکرکنم! دستام گستاخ تر وبی پرواتر از افکارمه وبه راحتی جسارت نوشتن از تو رو دارن ...ولی افکارم نه...درست مثل هوای این روزهای تهران غبارآلود وابریه! ۱۲آذر ۷و۴۵دقیقه صبح خونه مامان جون ...
21 آذر 1391