سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 18 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

هستی وسوفیا

عصرروزنهم شهریور ماه بود که مامانی ودایی وخاله +  خاله مهدیه بهمراه زنعمو وهستی کوچولو تشریف آوردن خونمون وتو از دیدن هستی کوچولو چنااااااااااااااااان هیجان زده وغرق شادی شدی که تعجب همه رو برانگیختی!بدون لغراق بگم چنان از خوشحالیت جیغ های بلند سرمیدادی ودندون بهم میفشردی که ترس سکته کردنت رو داشتیم!همش میخواستی از ذوقت هستی رو بغل کنی وبخوری!بله عزیزم بخوری...دهانت رو باز میکردی ومیبردی سمتش وفریاد خوشحالی میزدی! وصدالبته چقدر احساس خوبی داشتم ازینکه میدیدم بچه ها رو دوست داری واینقدررررر مهمان نوازی! زنعمو برات یه بلوز شلوار قرمز سرمه ای خوشگل اورد ومهدیه جون یه شنل سفید پشمی وخوشگل! دستشون درد نکنه!     &nbs...
9 شهريور 1392

2تا مروارید سفید وخوشگل

دوروز پیش یعنی دوشنبه چهارم شهریور ماه مامانی به همراه دایی جون اومده بودن خونمون ، که در حالی که تو توی بغل مامانی بودی وداشتی غرغر میکردی یهوووووووووووو فریاد مامانی به هوا بلند شد که مبارکههههههههه مبارکههههههههه دندونای سوفیا خانوم دراومدههههههه!   بلهههههههههه دوتا دندونه خوشگل وناز لثه کوچولوی شمارو شکافته وزده بودن بیرون....ومن تازه متوجه بی قراری های چند روز اخیر شما شدم دخترم....عزیزم مبارکه! نی نی داره یه دندون قند میخوره از قندون فرشته ای مهربون آورد براش یه دندون آش بخورید نوش جون آش دندونی سوفیا جون ٦شهریور92   ...
6 شهريور 1392

سوفیا و نمایشگاه مادر وکودک

ظهر روزپنجم شهریور ماه بود که من وتو وخاله جون باهم دیگه راهی نمایشگاه مادر وکودک محله یافت آباد شدیم...اولین باری بود که شما رو بدون کالسکه وتو بغلم به خارج از خونه برای گردش میبردم... مکان متفاوتی بود ومیشه گفت خوش گذشت...اونجا پراز وسایل کودک بود،تعدادی هم ادم که لباس شخصیت های کارتونی رو پوشیده بودن وبچه ها از دیدنشون کلی ذوق میکردن وباهاشون عکس مینداختن...البته شما دختر گلم هم با بعضی هاشون عکس انداختی: ابتدای ورود شما، دم درب نمایشگاه کالسکه هایی رو برای تبلیغات در اختیار نی نی ها میگذاشتن که اینم از همون کالسکه هاست!   سوفیا وآقای دلقک! سوفیا وانگری برد! و درانتها این شما وسوفیای خواب الود! 5شهریور92 ...
5 شهريور 1392

نور قرآن

دختر فرزانه من این روزها وخیلی روزهای قبل از این آرامش وصبر مثال زدنیه تو، تعجب خیلییییییی ها رو حتی خوده من رو برانگیخته وشدی یه دختره نمونه که خیلی از مامانا حسرت داشتنت رو دارن وحتی برای نی نی هاشون تو وارامشت رو مثال میزنن....از عمو رضا وعمه زری گرفته تا خاله الهام مامان ستایش وخیلیییییییییی های دیگه همه عاشق ارامش تو شدن! ارامشی که داری باعث شده ،تمرکز بیشتری داشته باشی وهوشت رو بهتر وبیشتر بکار بگیری...برای همینم در کمال تعجب وشگفتی روز به روز داری کلمات بیشتری رو یاد میگیری...دیشب خونه ی مامان منیژه که بودیم ، عمه زری هم بود وتورو که خیلی هم دوست داره بغل کرد وچندین بار کلمه عمه تکرار شد...عمه زری که رفت خونه خودشون در کمال تعجب ت...
26 مرداد 1392

goi goi goi!

دختر نانازیه من که درستتتتتتتتتت مثل اسمت باهوشی وفرزانه! چند روزیه که متوجه شدم وقتی که گرسنه ات میشه، شستت رو میکنی توی دهانت ومیمکی وتند تند میگی:"goi goi goi!" به قول خاله لیلا احتمالا یعنی: "گشنمه گشنمه گشنمه!" ٢٦مرداد92 ساعت12و15دقیقه ...
26 مرداد 1392

خسته ودلتنگ

دخترم چقدررررررررررررررر این روزها دلم تنگه وخسته! وچقدرررررررررررررررررررررررناشکرم که با وجود داشتنت ،خسته ودلتنگم! ٢١مرداد92 ساعت22و13دقیقه ...
21 مرداد 1392

هفت ماه وهفت روز

دختر قشنگم   امروز هفت ماه وهفت روزه شدی! روزی که تو هفت ماه وهفت روزه شدی، پس از یک دوره نسبتا طولانی هوای گرم نسبتا هوا بهتر شد!فردای عید فطر بود ویک روز تعطیل!سوپ وزرده تخم مرغ وحلیم واب سیب خوردی! دوتا گلدونی که از تمام گلدونای دنیا سهم من هستند رو تعویض کردیم با همکاری هم وهرکدوم رو تو دوتا گلدونه سفالیه خوشگل جا دادیم...بعدازظهر ودرکنار هم! اینارو نوشتم فقط برای اینکه چیزی برات نوشته باشم توی این روزه خاص!  ١٩مرداد92 ساعت23و12دقیقه
19 مرداد 1392