سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 19 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

اولین میزبانی سوفیا!

عصرهشتم خرداد ماه، حوالی ساعت چهار بود که سوفیا خانوم منتظر یه مهمون کوچولو بود...مهمونی که چند وقت پیش خودش میزبان سوفیا بود! حوالی ساعت چهار زنگ خونه به صدا درومد وآنوشا کوچولو به همراه مامانه مهربونش خاله فرنوش وارد شد!از تیپ مهمونمون هرچی بگم کم گفتم...اینه که عکسش رو میذارم تا خودتون ببینید!   اون روز به من وخاله وسوفی وآنی خیلی خوش گذشت...خاله برای سوفی کوچولوی ما کلی هدیه های خوشگل خوشگل اورد ویه پتوی قرمزی خوشگلم خریده بود! ١٣خرداد92 ساعت9دقیقه بامداد ...
13 خرداد 1392

شرحی بر احوالات این روزهای سوفی کوچولوی من

سوفی کوچولوی قشنگم   توی همون روزهای سرماخوردگیت بود که وقتی شمارو بردم مطب دکتر لسانی، بخاطر رفلاکس شدیدت دکتر پیشنهاد داد که اگر تمام راه های پیشنهادیش رو رفتم شما همچنان رفلاکس وبالا آوردنت ادامه داشت برات فرنی ارد برنج درست کنم وحدود یکی دوقاشق بریزم توی شیرت...من همچنان مقاومت کردم تا اینکه بالاخره 9اردی بهشت ماه ساعت 21 وچهل وپنج دقیقه شب ،درحالی که سه ماه وبیست وهفت روزت بود  تسلیم شدم وبالاخره شما رو فرنی خورت کردم!خدارو شکر خوب جواب داد! هجدهم اردیبهشت ماه ،ساعت 21 وبیست وپنج دقیقه شب در حالی که چهار ماه وشش روزت بودهم بخاطر شدت اشتهات، عصاره بادام رو به دوقاشق مرباخوری فرنی اضافه کردم وبدون اینکه توی شیشه شیرت بریزم ...
21 ارديبهشت 1392

برای دخترم

دخترک شیرینم هنوزم خیلی وقتا محکم در آغوشت میگیرم وفشارت میدم به سینم!عطر تنت رو استشمام میکنم وعمیقا تنفست میکنم...اینطوری ایمان دارم که عطر خوش بهشت رو دارم میشنوم! دستای لطیف وکوچولوت رو میبوسم و روی چشمام میگذارم! موهای اندکت رو نوازش میکنم وتوی گوشت آیه "وان یکاد" رو زمزمه میکنم! اون لحظه است که باز بیادم میاد که خداوند با عطا کردن تو بر من، نعمتش رو برمن تمام کرده ومعجزه اش رو بر من ظاهر کرده!صدباره وهزار باره شکرش میکنم وبه شکرانه اینکه قطعه ای از بهشتش رو در آغوشم گذاشته از روی زمین میبوسمش! ٢١اردیبهشت٩٢ ساعت٢٠و٢دقیقه
21 ارديبهشت 1392

اولین شبه سرماخوردگی ...ویاشایدحساسیت

مادرها اگـر منطق داشتند مادر نمیشدند ، نمیشـود با منطق اینقدر عاشق بود .. ♥     دخترم : از دوشنبه شب تا حالا سرماخوردی ومن داغونم...گویا از من گرفتی! واین منو بیشتر داغون میکنه! هرچی بهت شیر میدم بخاطر سرفه های وحشتناکت، معده ت تحریک میشه وهمه رو بالا میاری...حاضرم چندین سال از عمرم رو بدم ولی دیگه نشنوم که اینطوری سرفه میکنی...جدا که مادر بودن چقدررررررررر سخته!چشمات بی حال وسرخه وسینه ت خس خس میکنه...بی حالی وکمتر میخندی...و من داغونم! خدا منو ببخشه که یه وقتا از روی نادونی با مادرم اگر بلند صحبت کردم وناخواسته باعث رنجشش شدم... خدایا دخترم رو برمن ببخش وسلامتیش رو هرچه زودتر بهش برگردون...میگن تو ا...
14 ارديبهشت 1392

پایان چهارماهگی

دخترملوسم چهار ماهه پیش توی یه همچین روزی بود که به دنیا اومدی وتاج مادری رو بر سر من گذاشتی...ازت ممنونم، هم از تو وهم از خدای مهربون که به من لطف کرد ووظیفه مراقبت از تورو بر دوش من گذاشت! اینم یه عکس خوشگل از تو ، تو لباس عروسکت... عکسی در آستانه پایان چهار ماهگیت... ١٢اردیبهشت٩٢ ساعت٢١و٤٩دقیقه ...
12 ارديبهشت 1392

روزمادر

یه وقتا یه موقعیتهایی پیش میومد که مادرم در جواب حرف واعتراضم میگفت : "تا مادر نشی، نمیفهمی...!" ومن ...هرگز نفهمیدم...تاروزی که مادر شدم! تاروزی که دخترم...تو به دنیا اومدی واین نام قشنگو به من هدیه کردی...ممنونم ازت! "روز مادر ، به همه مادرای دنیا مبارک!" ١٠اردیبهشت٩٢ ساعت٢٢و٦دقیقه ...
10 ارديبهشت 1392