سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 17 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

دومین دیدار بعد از یک هفته : 18 دی ،بیمارستان رسول اکرم

دختر ملوسکم   دومین دیدارمن با تو،بعد از گذشت یک هفته از شب به دنیا اومدنت وصبح روزه دوشنبه هجدهم دی ماه صورت گرفت...اونم در حالی که تو لخت وتنها با یه پوشک کوچولو توی وارمر خوابیده بودی...عزیزم واااااااااااااااای که چقدرررررررر نازبودی!چه مژه های بلندی!چه دستای ظریفی...شبیه فرشته ها بوی مامان...نه حتی خوشگلتر از فرشته ها!شبیه بهشت بودی... دلم میخواست از شوق دوباره دیدنت فریاااااااااااااااااااااد بکشم...ازینکه میتونم برای اولین بار تورو در آغوش بگیرم وبهت شیر بدم...عطر بهشتیت ،بوی خداییت مستم کرد...باورم نمیشد که من مامانه تو باشم؟؟؟یعنی من تورو به دنیا اورده بودم؟!احساس میکردماونقدرررررررر پاکی که دستام لیاقت لمس تن حریرگونه ات ر...
25 دی 1391

اسمی برای نی نی...سوفیا!

 دخترملوسم   من وبابایی بعد از جستجو های زیاد برای شما چند تا اسم انتخاب کردیم ... نیکی . یاسمین . سوفیا . ملودی راستش یاسمین که اسم خواهرکوچولوت بود که دو سال پیش منو تنها گذاشت ورفت...برای همینم بابا دوست نداشت این اسم رو برات انتخاب کنیم واین اسم موند برای یاسمین وخاطراتش! ملودی رو هم هیچ کس دوست نداشت...الا من وبابا و...خصوصا بابا که اول اسم خودش هم میم داشت... موندیم بین نیکی وسوفیا...راستش من مدتها بود که عاشق این اسم شده بودم... از نظرمن این اسم همه جوره برازنده دختری بود که من مادرش هستم...سوفیا یعنی "خردمند وفرزانه " وبه زبان ارمنی هم به معنای "فرشته" هستش...تازه باشنیدنش به یاد یه چهره بین المللی وزیبا ه...
25 دی 1391

شب چهارم :16دی(بعد از زایمان)

دختر نازم امشب چهار شب از به دنیا اومدنت میگذره ومن دیروزظهر از بیمارستان مرخص شدم...اما به تنهایی در حالی که تو ، توی یه بیمارستان دیگه تحت مراقبت هستی! از روزی که به دنیا اومدی، هرشب دستم رو میگذارم روی دلم وجای خالیت رو لمس میکنم...دنیا برای من ودل ه من برای تو ، قده دنیا تنگ میشه و اونوقته که اگر اشک به دادم نرسه ، دلم از تنگنای غصه ی دوریت میمیره!!!رو به آسمون میکنم واز همون خدایی که تورو به من هدیه داد وتا الانم حفظت کرده، میخوام که بهم صبر وآرامش بده تا بتونم غصه دوریت رو تحمل کنم وبه توسلامتی بده! واقعا که چقدر سخته...تو به دنیا اومدی ومن همچنان باید از درد عشقت دلتنگ باشم...! 16 دی ...
25 دی 1391

شب ششم: 12دی (بعد از زایمان)

ماه کوچولوی من :   امشب ششمین شب بستری شدنم در بیمارستان واولین شب بعد از به دنیا اومدنه توئه! راستش شب پنجم هرگز فکر نمیکردم که شب بعد دیگه تو دلم نباشی...توی دنیا باشی، اما کنارم نباشی! شب پنجم هرگز فکر نمی کردم شب بعد دیگه تو دلم نرقصی، توی دنیا واسه اهل دنیا برقصی...اما واسه من نرقصی! تو اومدی دخترم...با اومدنت گریه کردی ومن رو هم گریوندی...از شوق دیدنت! شدی دنیای من وبی من گذاشتی رفتی! پی نوشت: راستش شب شیشم اصلا احساس خوبی نداشتم...ازینکه دیگه تو دلم نبودی...جای خالیت رو تو دلم احساس میکردم ودلم برای تکونات به شدت تنگ شده بود وبد تر اینکه تو کنارم هم نبود وازت دور بودم!!!! اما خدارو شکر که تو سالم بودی وتوی دنیا...زی...
25 دی 1391

بازهم دلنوشته های شب ششم (بعد از زایمان)

مهتاب من:   امشب ازت دورم ودلم میخواد تا صبح باهات حرف بزنم ...واز شب ها وروزهایی بگم که توی دنیا نبودی... درپنجمین شب از شبهای بیمارستان، شبی که بابا مرتضی با وجود خستگی وکار بسیار زیاد وسرمای شدید هوا به دیدنمون اومد، گویا تو نجواهای عاشقانه ودلتنگی های مامان وبابا رو شنیدی...اونقدر مهربون بودی که از خودت گذشتی وتاب دلتنگی ها وگریه های مامان وبابا رو حتی از ورای دل مامان نیاوردی واز خدا خواستی تا یاریت کنه...یاریت کنه تا قدم به دنیا بگذاری وبا اومدنت به همه ی دلتنگی ها پایان بدی! تو اومدی وشدی درمونه درد عشقه مامان وبابا...شدینوره چشم ودل مامان بابا! عزیزکم بابت این همه فداکاری ازت ممنونم! عزیزکم خوش اومدی به دنیا! 13 د...
25 دی 1391

روز ششم: 12دی... روزی که نی نی به دنیا اومد!!!!!

قصه ی قشنگترین وزیباترین روز برای یک زن... روزی که احساس ملکه ها...نه! کمه...! احساس ملائکه رو داشتم! روزی که سه ساااااااااال در انتظارش بودم...     روز ششم از بستری شدنم در بیمارستان بود...صبح ساعت 5از خواب بلند شدم وبعد از اقامه نماز صبح ،کوکوسبزی که مامان جون دیروز ظهر برام آورده بود رو به عنوان صبحانه خوردم...آره کوکو سبزی اونم به عنوان صبحانه! توی روزهای سخت ودلگیره بیمارستان هرچیزی که برای رنگ وبوی خونه رو به همراه داشت ،توی هرساعتی از شبانه روز هم که بود، سراسر لذت بود...حالا اون چیز می تونست کوکو سبزی هم باشه! درضمن ازونجایی که هرروز صبح باید نوار قلب از نی نی گرفته میشد باید صبحانه مفصلی میخوردم تا نی نی ناز به خ...
24 دی 1391

شب پنجم: 11دی

دختر نازدونه ی من...   در پنجمین شب از بستری شدنمون، با وجود سرمای بسیار زیاد هوا وکسالت بابا مرتضی به دیدنمون اومد، بازم با یه عالمه خوراکی!ظهر هم مامانجون برامون کلی سبزی پلو ماهی وکوکوسبزی آورد.که همون ظهر پلو ماهی رو خوردم ... امشب هم با خاله طاهره هم اتاقیم کلیییییی خندیدم!خصوصا از دست یکی از هم اتاقی ها که یه خانوم پیر وترک زبون بودن...تازه ظهر عمووزنعمومریم خودم هم اومدن دیدنمون! دیگه کم کم دارم به حال وهوای بیمارستان عادت میکنم...ولی با دیدن بابا مرتضی وچهره ی خسته ونگرانش دلم باااااز هوای خونه رو میکنه...نمی دونم این روزها کی تموم میشه!اصلا اخرش چی میشه؟!امیدوارم همه چیز به خیر وخوشی پایان بگیره...فقط میدونم همه چیز ...
23 دی 1391

شب چهارم: 10 دی

دخترم...   در شب چهارم از بستری شدنمون در بیمارستان، بابا مرتضی برامون کلی شیر ودلستر اورد...مامان جون هم سه تا لقمه داغ وحسابی برامون میگو سوخاری به عنوان ناهار اورد...به علاوه یک عالمه خوراکی های خوشمزه وباحال مثل ژله...بادوم هندی...برگه هلو...رانی!منم که به شدت افتادم رو دوره خوردن تا تو تپل شی! دست مامان جون درد نکنه...به شدت نیازمنده غذای خونه بودم...چقدر بهم چسبید ...به توچی؟؟؟ دیروزم اون یکی مامان جون برامون از کتلت های خوشمزه اش اورد که من اونارو 5صبح خوردم...هههه!حتما کلی تعجب کردی توهم؟!نه؟اخه تو عمرم تا هرگز 5صبح...صبحون کتلت وسبزی خوردن نخورده بودم!میدونی چرا؟اینجا منو روزی دوبار صبح وشب میبرن یه اتاقی تا ازتو نوار ...
23 دی 1391

شب سوم: 9دی

دختر گلم... امشب سومین شبیه که تو بیمارستان بستری هستیم... امروز از قسمت اورژانس زایمان به بخش منتقل شدم...توی اتاقی که هستم چند تا خانوم باردار دیگه هم هستن...باهاشون کمابیش دوست شدم...یه دوست خوب ومهربون هم به اسم طاهره پیدا کردم که 36 سالشه وبارداره...نینیه خاله طاهره به نسبت سن جنینیش کم رشد کرده...براش دعا کن!خاله طاهره معاون یه مدرسه توی شهریاره...خاله طاهره به شوخی میگه از بس نینیم کوچولوئه باید اسمش رو بزارم "ممول"...همون شخصیت کارتونی که از بس کوچولو بو رو برگ گل مینشست!ولی از شوخی گذشته اسم نینیش قراره بشه "نگار"! امروز ظهر مامان جون وخاله اومدن دیدنمون...مامان جون موهامو زیر شیر برام شست!عصر هم بابا مرتضای مهربون که بهش قو...
23 دی 1391

یه حقیقت پنهون...

دختر نازم که دلم می خواد علاوه بر خیلی موارد، تا همیشه صبور هم باشی...میخوام یه حقیقت رو بهت بگم :راستش شاید تو حتی الان وبعد از به دنیا اومدنت به وجوده منو بابا خیلیییی احتیاج داشته باشی، ولی اینو بدون که نیاز ما به وجود تو وبه دنیا اومدنت شاید خیلی خیلی بیشتر باشه! پس ازت خواهش میکنم...صبور باش وقوی...خیلی صبور وقوی! 8دی ساعت 21و35 دقیقه ...
23 دی 1391