سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

روزهایی که نبودم...

اول آذر ماه بود که شب به خونه مامان جون رفتم ودو شب بعدش یعنی شب تاسوعا بود که فکر میکنم بخاطر درازکشیدن تو وضعیت نامناسب وتا حدی هم سرما پهلوی چپم درد گرفت...فکر میکردم تا صبح خوب میشم اما صبح که برای نماز بیدار شدم همچنان پهلوم درد میکرد...اول با اورژانس تماس گرفتم که بهم گفتن احتمال زیاد عفونت ادراریه وباید سریعا به بیمارستان مراجعه کنم وبعد با دکترم خانوم حنطوش زاده...ازم خواستن به نزدیکترین بیمارستان برم...منم با کمک مامان جون ابتدا به بیمارستان هدایت رفتم ولی با تماس خوده شخص خانوم دکتر (که انشاالله خدا بهشون سلامتی بده که روز تاسوعا وتعطیل ساعت ۶ صبح اینقدر احساس مسئولیت دارن) به بیمارستان ولیعصر(عج) بیمارستانی که خودشون رئیس بخش زنان...
21 آذر 1391

شوق پرواز

خدایا...   چقدر سخته زمینگیر بودن ونیازمند بودن به کسی غیره تو! نمیدونم دارم تنبیه میشم یا امتحان؟!ولی هر چی که هست از خودت کمک می خوام... ناشکری نمیکنم ولی خسته شدم ... راستش یه وقتا ،خصوصا یه وقتایی که تو جمع هستم به اندازه تمام لحظه های عمرم احساس تنهایی میکنم!برای راه رفتن دو پا دارم اما اجازه راه رفتن ندارم! ای کاش بالی برای پریدن داشتم...دلم شوق پرواز داره...شوق رهایی! پی نوشت: هرچند مدتهاست خونه مامانم هستم وهمه بی دریغ کمک حالم ولی...یه وقتا دلم میگیره! ۱۸آذر ساعت ۹و۲۵ شب خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

سهم تو؟!

میوه ی عشق مامان وبابا...   لوبیای سحرآمیز عشق تمام سختی ها ورنج های روزهای پرتلاطم بارداری یک طرف، لحظه لحظه های دوری از عشقم ،بابا مرتضای تو که دوهفته ای میشه ازش دورم وفقط چند ساعتی تو این مدت دیدمش ودلتنگی های تموم نشدنی من یک طرف دیگه... انقدر دلتنگم و وجودم در عطش بلعیدن عطر تنشه که فکر میکنم دارم به مرض عشق مبتلا میشم...نمی دونم وجود تو چه چیز رو در من داره بارور میکنه که روز به روز بیشتر شیدا میشم... راستی...سهم تو ازین لحظه های شیدایی ودلتنگی دقیقا نمی دونم چیه...ولی شاید یه دل بی قرار وعاشق باشه! بی قرار از عشق...عشق خدا...ومامان وبابا! امیدوارم... ۱۳آذر ۱۰صبح خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

افکارشرمگین ودستان بی پروا

دخترکم...   هنوزم برای فکرکردن به روزهای خوب باتو بودن اونقدر جسور وشجاع نشدم که بتونم بدون ترس از دل بستن وشیدا شدن (همونطور که یاسمین منو شیدا کرد ورفت) تو رویاهام باهات عشق بازی کنم...ببوسمت وسیراب از عشقت کنم...خنده داره ولی هنوز اونقدر جسور وبی مهابا نشدم تا بتونم بدون ترس از دیده شدن وسرزنش شدن به تو ودر آغوش گرفتنت فکرکنم! دستام گستاخ تر وبی پرواتر از افکارمه وبه راحتی جسارت نوشتن از تو رو دارن ...ولی افکارم نه...درست مثل هوای این روزهای تهران غبارآلود وابریه! ۱۲آذر ۷و۴۵دقیقه صبح خونه مامان جون ...
21 آذر 1391

بهشت من

دخترپاکم   امشب دلم می خواد باهات درد ودل کنم... کاش بدونی برای رسیدنه به تو وداشتنت چه سختی ها ورنج هایی که تحمل نکردم...منتی نیست،چرا که خودم خواستم که داشته باشمت!این روزها وشب ها گاه از درد پهلو وگاه از درد دوری از عشقم...بابا مرتضای تو ،بارها وبارهابهئ خودم اومدم ودیدم که بالشم خیسه از اشک هام...اشک های ناشی از درد جسم وروحم! باورکن اگر به خدا اعتقادی نداشتم واینکه این سختی ها جسم وروحم رو چون الماس صیقل میده ومنو لایق بهشتی میکنه ،که اون بهشت همانا عشقم مرتضی ومیوه ی اون یعنی وجود توست،حتی لحظه ای حاضر به تحملش نبودم! بهشتی که می تونم در آغوشش بگیرم واز عطر اون به خدا برسم!خدایی که خالق این بهشت ومیوه ی اونه! ۱۱آذر...
21 آذر 1391

شب علی اصغر(ع)

 نی نی ملوسم:   امروز روزه ششم محرم وامشب شبه حضرت علی اصغره(ع) !روزی که جواب مثبت آزمایش بارداریم رو گرفتم...برگه ای که مژده اومدن تورو تو دلش داشت...به توصیه استاد خوبم نذر کردم که اگر به امید خدا تا ۶محرم امسال تو سالم وسلامت بودی وانشالا بعد از این هم سالم وسلامت باشی وبه سلامت قدم به دنیا بگذاری، هم امسال وهم ۶محرم سال آینده در کنار خودت ،شیش کیلو شیر به بچه ها احسان کنم!البته امسال که خودم نتونستم وزحمتش روی دوش مامان جون افتاد تا شیرهایی که بکمک باباجون دوسه هفته پیش خریدن رو تو امامزاده پنج تن(ع) که نزدیک خونشونه بین بچه ها تقسیم کنه! خلاصه به سلامتی مامان جون امروز زحمت شیرها روکشید...اونم چه زحمتی!چون دست تنها شیرها...
1 آذر 1391

محصول یک بعد از ظهر پاییزی

 نی نی ملوس: دیروز عصر شدیدا حوصله ام سررفته بود...دلم میخواست از خودم یه هنری بروز بدم....راستش هنر همیشه...از هرنوعش که باشه روحم رو شاد میکنه ومنو به آرامش میرسونه!البته فکر میکنم این قضیه ربطی به خوده من نداشته باشه واین خاصیت خوده هنر باشه! این بود که سعی کردم به هنری بپردازم که بشه در حالت خوابیده وافقی اون رو بروز داد...پس از کند وکوی کوتاه وچرخیدن تو اینترنت وبا توجه به اینکه ته کمد چند تا کاموای قدیمی پیدا کرده بودم ،تصمیم گرفتم به هنر بافتنی با قلاب بپردازم واین کامواها رو هم که جاگیربودن تبدیل به احسن کنم! یه کاموای آبی رنگ که قبلا باهاش یه شال وکلاه نوزادی بافته بودم رو برداشتم وبا باقیمونده اون تصمیم گرفتم یه پاپوش نو...
30 آبان 1391

درددل با خدا

 این روز ها واین شبها گوهر گمشده وکمیابی دارم که اگر ایمانم به خداوند نبود...شاید این کمبود تا به حال منو و مسافر کوچولوم رو از پا درآورده بود...   گوهر گمشده این شبهای من چیزی نیست جز "آرامش"... خدایا منو غرق آرامشم کن...غرق افکاره خوب...غرق انرژی های مثبت...نمی دونم شبهای پاییز چی تو خودش داره که منو افسرده ودلسرد می کنه...یه لحظه ها ودقایقی رو برام به وجود میاره که توصیفش برام خیلییییی سخته...وفقط تویی که می تونی وباید کمکم کنی...چون توی اون لحظه ها تنها کسی که دارم تویی وبس... دستامو دراز میکنم وخودم رو به تو میسپرم...منو بگیررررررررررر! ٢٧آبان٩١
27 آبان 1391

فرشته ای از آسمون اما در زمین : بابا مرتضی

 صبح  که نه...ظهر حدود ساعت یازده که از خواب بلند میشم چایی تازه دم ارگانیک ونون لواش تازه به دست بابامرتضی آمادست که من با پنیر وکره وچهار عدد گردو(بخاطر امگا3ش) بخورم ! بعد شروع میکنم به خوندم سوره یاسین وذکرهای مربوطه وقران وسایر دعاهایی که چهل تا چهل تا میخونم برات! بعد وضو میگیرم ومشغول نماز میشم...حدود ساعت دوازده ونیم بابامرتضی میاد واگر کاری داشته باشم برام انجام میده ودوباره میره...منم تواین مدت تلویزیون نگاه میکنم...مثل برنامه سمت خدا ویا بحث های روانشناسی سیمای خانواده و...دوباره حدود ساعت دو میاد خونه وناهار خوشمزه ای رو که معمولا شب قبل درست کرده مثل قرمه سبزی...پلو ماهیچه...فسنجون و...رو گرم میکنه، برام یه سفره رنگین ...
27 آبان 1391

اولین خرید های مادر بزرگ

 نی نی ملوسم امروز ۲۲ ابان ،در حالی که از فردا وارد ماه ۷ میشم مامان بزرگ که قراره شما مامان جون صداش کنی کلی چیزای خوشگل برات خرید....از جمله یه کالسکه قرمز وطوسی که قراره نقش اوتومبیلی رو برات داشته باشه که باهاش دنیا رو بهت نشون بدم....باور کن...اگه دست خودم بود تو رو باهاش تا آسمونا هم می بردم....اگه بدونی چه رویاهایی دارم برات مامانی! تازه....یه عالمه هم لباسای کوچول موچولو وناز هم برات خریده.... دلم نمی خواد حرفایی بزنم که زیاد قشنگ نیست...ولی هنوزم با ترس بهشون نگاه میکنم...اصلا کم نگاهشون میکنم مبادا باعث بشن زیادی دلبسته تو بشمو...اصلا بگذریم....   هراتفاقی هم که بیفته تو نی نیه ناز منی ومنم مامانه فداییه تو!!! ...
22 آبان 1391