سوفیاسوفیا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 16 روز سن داره

دلنوشته های مادرانه

مادراینترنتی

دخترم   فردا سی وهفتمین روز از ورودت به دنیاست...سی ویک روزه که من وتو ، توی این دنیا درکنار همیم واز این سی وهفت روز تنها سه شب رو مادر م در کنارم بود....تا به اصطلاح یه جورایی اصول اولیه مادر بودن رو بهم یاد بده...بعد ازاون دیگه نتونست. یادمه  قدیم ها وهنوز هم خیلی وقتها  اکثر مادرها تا چهل روز رو درکنار دختر ونوه شون می مونن....شاید تو عصر حاضر اطلاعات مادربزرگا زیاد مورد قبول نباشه، اما هرچی هست تجربه نقش دیگری رو داره که تو هرچی هم کتاب بخونی واطلاعات داشته باشی ، باز هم ارزش تجربه خیلی بالاتره!توی این مدت جای خالی تجربه ها ودانش مادربزرگ رو اینترنت برام پرکرد ...وجای خالی حضوره یک همراه ...یک زن ویک مادر برای من رو...
18 بهمن 1391

پاپوش های عروسکی

    شیرینک من: یادته عصر یکی از روز های آخره آبان ماه بود که حوصله ام به شدت سر رفته بود ودر حالی که تو توی دلم بودی، کلی تلاش کردم واز طریق اینترنت یه پاپوش خوشگل بافتنی رو یاد گرفتم وبرات بافتم...؟!تازه یه مطلب هم درموردش تو همین وبلاگ نوشتم... یه پاپوشه خوشگل فیروزه ای که با پارچه مخملی قرمز دوتا گل بریدمودوتا دونه مهره فیروزه ای تسبیح هم بهشون چسبوندم تا خوشگل تر بشن...ابه خاطر نازک بودنه نخ وبی تجربگی من پاپوش ها اونقدر کوچولو درومد که نه من ونه بابا مرتضی فکر نمیکردیم هیچ وقت اندازه تو بشه!حالا تازه بعد از حدود یک ماه واندی دیشب اون پاپوش ها اندازه پای تو شدن...یعنی سیوچهار روزگیت! بابا مرتضی کلییییییییییی از دیدنه ا...
17 بهمن 1391

سوفیا

دخترم...سوفیای من   امروز دلم میخواد یه موضوعی رو بهت بگم....در مورد اسمت! اینکه کی وکجا وچطور به ذهنم رسید وکی مصمم شدم که حتما این اسم رو برات انتخاب کنم! راستش دو ساله پیش بود که بطور اتفاقی به دیدنه یکی از دوستان قدیمی وخوب دوران دانشگاهم رفتم که البته  سالها از من بزرگتر هستن ودکترای معماری هم دارن...از اساتید وبچه های خوب دانشگاه خواجه نصیر و دانشگاه تهران...در خلال صحبت هام با ایشون از زندگی وروزهای بی خبریمون از همدیگه متوجه شدم که ازدواج کرده وخدا بهش یه دختر ناز داده که اسمش رو گذاشتن"سوفیا"....! جالبه دوستم هم میگفت نمیدونم چرا ازین اسم یهو خوشم اومد وگذاشتم روی دخترم....منم دقیقا از همون لحظه بود که احساس کردم ازی...
14 بهمن 1391

یک ماهگی

دختر شیرینم امروز دقیقا یک ماه از زمینی شدن وبه دنیا اومدنت میگذره!!!توی این یک ماه که  به  اندازه شاید یک ساااااااال توش برای من اتفاقای بزرگ وکوچیک افتاد نه تنها تو بزرگ تر شدی...بلکه من وبابا هم بزرگتر وباتجربه تر شدیم...من کم کم دارم ازون مامانه ترسوی یک ماهه پیش که با هرشکوفه زدنه تو گریه میکرد وبا هر دل پیچه تو وحشت میکرد فاصله میگیرم وبابا مرتضی هم درکنار من داره صبورتر ونترس تر میشه...توهم داری بزرگتر میشی ومن این رو ازونجایی میفهمم که دیگه کلاه  آبی وسبزی که ابتدای تولدت سرت میکردم ومرتب میومدن روی چشمات دیگه نه تنها روی  چشماتو نمیگیرن ، بلکه به سختی هم روی سرت قرار میگیرن!!!! عزیزم ....ازینکه در ...
12 بهمن 1391

آفرینش شگفت خدا

دخترنازدونه ی من   امروز صبح من وبابایی شمارو برای معاینه چشم "آر او پی" به بیمارستان فارابی بردیم...راستش من میدونستم که این معاینه دردناکه واز بابایی خواستم که من موقع معاینه داخل اتاق نیام وبابا شمارو ببره داخل...ساعت 8 صبح راهی بیمارستان شدیم وشما ساعت ده ونیم بعد از چند بار ریختن قطره های مخصوص به داخل چشمات، برای معاینه به همراه بابا رفتی داخل...از ساعت 9 هم ازم خواستن که دیگه به شما شیر ندم! عزیزم تو رفتی برای معاینه وچند دقیقه بعد صدای گریه هات بلند شد...نمیدونی چه عذابی میکشیدم!اشک توی چشمام جمع شده بود وبه زور خودم رو کنترل میکردم...توی اون لحظات فقط دعا ونذر ونیاز بود که به درگاه خدا میکردم برای اینکه نتیجه معاینات خو...
9 بهمن 1391

بغض تو...

دخترملوسم   امروز عصر تو توی بغلم بودی ومیخواستم با شیشه شیر بهت شیربدم که موقع باز کردنه دربه شیشه ناخواسته دستم خورد به پیشونیه کوچولوت و فریاد تو به هوا بلند شد...باور کن ناخواسته بود، اما تو با وجودی که دختر بسیاااار صبوری هستی وخیلی کم گریه میکنی...حتی وقتی واکسن میزنی اما گریه ات قطع نمی شدو وبه شدت گریه میکردی...بعدش هم تا دقایقی طولانی بغض کرده بودی وچشمات تر بود! عزیزم...منو ببخش...نمیدونی چقدر غصه خوردم که چرا حواسمو بیشتر جمع نکردم...اما یه چیزی رو فهمیدم و اون اینکه تو خیلی میفهمی...با وجوده کوچولوییت خیلی خیلی میفهمی! ٧بهمن91 ساعت22و14دقیقه          ...
7 بهمن 1391

مهرمادری

دخترم، ماه کوچکه من...   این روزها وشب ها که میگذره، گاه فکر میکنم روزهای بدونه تو راحت تر از روزهای بودنت میگذشت!روزهایی که نبودی تنها غصه من نبودنه تو بود وبس...اما راستش ظرف همین مدت کوتاه از به دنیا اومدنت اونقدرررررررررررررر عاشقت شدم ودوستت دارم که با کوچکترین گریه عادی تو وحتی یه عطسه کوچولوت هزاران بار میمیرم وزنده میشم! خدایا کمکم کن تا بتونم روز به روز صبورتر باشم وقوی تر ،تا بتونم به بهترین صورت ممکن ازین هدیه قشنگت مراقبت کنم!  ٤بهمن91 ساعت19و50دقیقه
4 بهمن 1391

یعنی من مادر خوبی نیستم؟؟؟

دختر واقعا کوچولوی من   راستش این روزها یه وقتا که بهت نگاه میکنم واز دیدنت لذت میبرم، درکنار این لذت بردن ،وقتی که به ظرافت دستات وکوچیکیه قد وقامتت نگاه میکنم وفکر میکنم که تو هنوزم باید تو دله مامان میبودی ولی الان تو بغل منی ودر کنارم، احساس تردید به دلم راه پیدا میکنه که من نه برای تو ونه برای دوتا فرشته کوچولویی که از دستشون دادم ، مادر خوب وبا کفایتی نبوده ونیستم...برای همینم گریه ام میگیره وغصه میخورم!!!!از خودم بدم میاد ودلم میخواد از غصه دق کنم...ازینکه نتونستم تورو تو دلم نگه دارم که صد البته برای تو جای خیلی بهتری بود تو شرایط حاضر، واقعا احساس نالایق بودن دارم...اینکه مادر بی کفایتی هستم وچرا با وجود اون همه مراقبت های...
2 بهمن 1391

روزی که به خونه اومدی...

دخترم، سوفیا   تو روزه نوزده دی ماه از بیمارستان مرخص وراهی خونه شدی...به محض ورودت به خونه حدود ساعت یک ونیم ظهر عمو به دیدنت اومد...بعد از عمو،زنعمو ویعد مامان منیژه وعمه زری وبعد مامان جون به دیدنت اومدن...عمه برات یه جفت جوراب ورزشی خیلی ناز آورد...همه از دیدن کوچولوییت شگفت زده میشدن !عمه میگفت که تو واقعا زیبایی وتند تند ازت عکس میگرفت...بابا مرتضی هم همینطور...ازینکه حالا دیگه یه خانواده واقعیه سه نفره بودیم که میتونستیم کناره هم باشیم به شدت ذوق زده بود وخوشحال! خدایا شکرتتتتتتتتتتت! روزنگار1 :مامان جون تا روز22 دی ماه پیشمون موند...وبعد ازینکه شمارو در دهمین روز از تولدت به کمک من وبابایی حموم کرد رفت به خونشون ومنو...
25 دی 1391